خرید بک لینک
خورشيد بانو لايق عشق بزرگ تو نبودم خورشيد بانو بی تو همه شبیه تو اندیکی مثل تو نگاهم میکندیکی مثل تو صدایم میکندبا صدای خندیدن کسی که شبیه تو میخنددیکی راه می‌رود و خیالمتو را از قدم های او پس میگیردمثل چای نوشیدن های بی صدای تواینجا همه شبیه تو اند ​​​​​​. ​​​​​​. از حسرت آغوش برایت چه بگویم از لحظه دیدار فقط ثانیه ماندهسلامرمقی نیست خیلی روزهای بد مزه ای رو میگذرونیم.. دل خوش نیکرونا همه چیزو تحت تاثیر خودش قرار دادههیچ کسی نیست که بتونم باهاش حرف بزنمپادکست های آدمها. خاطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 13:31

آسمان باریددست های توبوی باران گرفت چشمانمبه دست های توستتا قطره  ای از بارانبرا آن ها ببارانی این روزهاچشم هایمسخت به در خشک شده اند.. . و بارانی که باریدو چتری که باز شدو تویی که نبودی..... سلام . خیلی وقت بود که میخواستم بیام و بنویسم. دل و دماغ نبود. دیگه هیچ کس اینجا نيست. جز چزاره که گاهی میاد. سلام چزاره. تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد ک هنوز داریم تبعاتش رو میدیم. . چقد روزای بدی بود روزای کرونایی.گرد مرگ رو پخش کرده بودن تو شهر. هر روز یکی میمرد که میشناختیش و باهاش خاطره داشتی. ولی فرصت عزاداری نبود. تا میومدی براش غمگین باشی خبر میومد که بعدی هم رفت. هیچ وقت نمیخوام برگردم بهش. . بعضی تاریخا هیچ وقت کهنه نمیشن. تا میایی فکر کنی تموم شده و یادت رفته یهو سیخونکت میکنه. میبینی نه هنوز داغی... ده شهریور. 5 دقیقه به چهار برا همیشه یعنی عمو. عاشق وقتی هستم که کتابو تموم میکنم. دراز میکشم و به کتاب فکر میکنم. یه حس آرامش غریبی داره. خانوم رو خوندم. قشنگ بود. تا یه جایی اینقد قشنگ بود که نمیشد بزاری زمین. از یه جایی به بعد از آهنگ افتاد. بعدش نوسانی بود.یاد فیلم در چشم باد افتادم. کاش قسمت آخرش رو نمی نوشت... در کل قشنگ بود. دلم میخواد یکی باشه باهاش حرف بزنم که بعدش بدون حرفی بلند شه بره. 31.تمام نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 0:54 توسط هادي| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 8:20

مرگ آرزو ها دیده ای؟؟؟؟
آرزوها ذره ذره نمیمیرند
آنها یکهو
بدون خبر
می افتند
چونان نخلی بزرگ
که از پا بزنی اش.
تنه ی افتاده اش دیگر
هیچ گاه نمی ایستد
آنقدر از پایین آسمان را نگاه میکند
تا بپوسد.

..

پنبه شد هرچه ریستم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 2:56 توسط هادي|

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 8:20

خیابان ها را متر کرده اماز هیچ طرف به تو نزدیک نیستمهمه راه ها از تو دور می شونداز هیچ مسیر به سویت گریزی نیست.تنها و تنها خیالتمی تواند مرا به تو نزدیک کند.خیالت را بگو کهبه خیال ما هم باشد.روز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: جمعه 23 آبان 1399 ساعت: 20:46

فرسنگ ها فاصله هستمیان بودن هایمان.از اینجا که من هستمتا آنجا که تو هستی.باورهایمان این فاصله را ایجاد کرده اندمن باور دارمکه تو می آیی و نگاهم میکنیو تو یقین داری کهمی آیم و میخوانمت.بیا باورهایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: جمعه 23 آبان 1399 ساعت: 20:46

دیدی جانان رقص برگ ها را بر شاخه هاچنان پیچ و تاب می خورند که گویی جهان هیچ استو تنها اوست. تنها اوست که می رقصدو همه چشم ها به دیدن او مشغولند.چنین باشیمشاید مجالی نباشد. ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: جمعه 23 آبان 1399 ساعت: 20:46

....... ادامهمرا ادامه بدهپایان این سطرم را نقطه مگذارمخواه به انتها برسمواژه ام را با واژه ای دیگرکوک بزناز احساسم بگواز دردهایم بگودست هایم را بنویسبغض هایم را با فریاد بخوان.هر وقت واژه کم آوردیپیراهنم را در آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 7:14

میشوم تو را بیا تکرار کنیم به تکرار بگوییم دوستت دارم را بگوییم و باز بگوییم. بگوییم دردها رفتنی اند. بگوییم تاریکی می رود. بیا همدیگر را تکرار کنیم. آنقدر می گویمت تا تو شوم و تو آنقدر مرا فریاد بزن تا به شمایلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 18:38

می بافم رویاهایم راچونان گیسوان پیچ خورده ات-که خیس آب اندپس از رقصی دو نفره زیر باران - چه جدال شور انگیزینم موهایتو دستی که نمی خواهد ببافد. شده ام پسر بچه ای کهباختن راقبول نمیکندهی می گوید بیا از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: شنبه 2 آذر 1398 ساعت: 22:21

به یادم خواهد ماند باران و برف های ندیده خواهش ها و وسوسه های برآورده نشده آغوش های خشکیده در تنهایی. تو آنجا در پناه مهربانی هستی و من اینجا آرامش را به آغوش میکشم. اما آن آغوش ها و وسوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 20:11

امشب مربوط به تمام حرف میشویم هم من و هم تو بعد از تو چیزی از من باقی نخواهد ماند جز کالبدی بر استخوان. جز خاطره ای سبز از بهارانی دور در ذهن مترسک نخواهد ماند. بعد از تو مربوط به تمام حرف زنجیر ها پاره میشود. بی تفاوت میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 20:11

عاشقانه هایممثل باران تابستانی هستندیکهوسیل آساشکننده. بانو جانممرا مربوط به ببخش حرف گرمای این تابستان دلمرده ام کرده است.شده ام انقلابی چی کوچکیکه اندک اندکرنج میکشد وپر میشودناگهانطاقتش طاق میشود سر ریز میشود..بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 20:11

سلام همسفر جاده های سبز خیال سلام همنفس عطر پاکِ سلام سلام قاف نشینِ همیشه تنهایی سلام رهگذر رمز و راز و پیام دلم برای تو تنگ و شبم کبود، کبود دوچشم بر درم و بخت من سیاه، سیاه سرت سلامت ِ عشق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 20:11

مرا فریاد بزنبگذار دنیامرا از زبان تو بشنودبخواهتا آدمیانمرا از تو بدانند....مالکیت غرورانه ترین حس آدم است........همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کفبه امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد.....چند شب قبل با دوستم رفتیم تو شهر.مثل همیشه رفتیم بستنی فروشی و شیرموزبستنی سفارش دادیم.چند دقیقه بعد دوتا دختر اومدن تو.خیلی موجه و متین.دوتا بستنی قیفی سفارش دادن نشستن به خوردن.یه لحظه دیدم یکیشون بلند شد رفت بیرون .دوتا پسر بچه بیرون بودن که اوضاع چندان مناسبی نداشتن و میخورد که از طبقه فرودست جامعه باشن.جلو بستنی فروشی وایساده بودن و داخل رو نگاه میکردن.دهتره رفت باهاشون صحبت کرد.برگشت و به بستنی خوردنش ادامه داد.فک کنم بهشون گفته بود که اگه میخوان براشون بستنی بگیره.که ظاهرا پسرا گفته بودن نمیخورن.ما زودتر تموم کردیم اومدیم این طرف خیابون تو پارک ساحلی زیر آلاچیق نشستیم و گرم صحبت بودیم.دوستم گفت نگاه کن.سرمو برگدوندم دیدم دخترا اومدن بیرون برا پسرا هم دوتا قیفی گرفتن و بهشون دادن و خودشون رفتن....یه حس خیلی خوبی بهم دست داد...حتی از هوای سر شب بندر هم بهتر. ..... نمی تونم با رپ ارتباط برقرار کنم.....امتحان پایان ترم که میشد.عطش رمان خوندنم ده برابر میشد.مخصوصا ترم مهر.بشینی پای بخاری و رمان بخونی..عجیب رویایی میشه و دلکش.....امشب یهویی جنب و جوش همراه با اضطرابی که همیشه موقع تحویلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 1:23

نام تو را در گوش باد زمزمه کردم باد حرف هایم را با خود برد. اکنون هر قاصدک واژه ای از نام توست. مهربان جهان را با لشکر قاصدک هایت به تسخیر در آوردی. ... ... ........ آبان که میرسد بوی پاییز ناب میدهد.بوی یکرنگی.نه مهر است که دل در گرو تابستان داشته باشد و نه آذر عزیز که سوگولی دی باشد و عروس زمستان.آبان یکرنگ است یک نارنجی مطلق نه زرد زرد و نه قرمز قرمز. فقط نارنجی.اصل رنگ.آبان اصالت پاییز است.....اولین پاییز دور از خونه...پاییزی که دست و پات بسته باشه و نتونی بری بیرون دیگه پاییز نی.....بعضی افراد فقط خوبن....تا پنج سالگی هیچی نمی دونی.وقتی ده ساله میشی.فقط میخوایی بری کلاس پنجم.پونزده سالگی. دو تا چشمات به آیندست و هنوز دلت بچگی میخواد. دلت لرزیده.شبها قبل خواب بهش فکر میکنی.به مگو ترین راز زندگیت.شیرین ترین حس و خالص ترین نگاه، عشق های یک طرفه پونزده سالگیه که هیچ وقت به زبون نمیاد و سر به مهر میمونه.فقط میخواییش.نمیدونی چرا.ولی میخوایش.همین بی دلیل خواستنه که خالصش میکنه..وقتی هیجده ساله میشی.فکر میکنی فقط تویی که بزرگ شدی.قبل از تو هیچ کس نبوده و یگانه قهرمان تویی.میخوایی تاریخ ساز بشی.تو بیست سالگی اولین ضربه به این باورت خورده میشه و اولین ترک ها رو برمیداره.وقتی بیست و دو سالت میشی میفهمی قبل از تو هم بودن و بعد تو هم میان.و تو هم مثل بقیه ای.خیلی معمولی.اینجاست که بزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:15

صفحه بندی