نام تو را
در گوش باد زمزمه کردم
باد
حرف هایم را با خود برد.
اکنون
هر قاصدک
واژه ای از نام توست.
مهربان
جهان را
با لشکر قاصدک هایت
به تسخیر در آوردی.
...
...
....
....
آبان که میرسد بوی پاییز ناب میدهد.بوی یکرنگی.نه مهر است که دل در گرو تابستان داشته باشد و نه آذر عزیز که سوگولی دی باشد و عروس زمستان.آبان یکرنگ است یک نارنجی مطلق نه زرد زرد و نه قرمز قرمز. فقط نارنجی.اصل رنگ.آبان اصالت پاییز است.
....
اولین پاییز دور از خونه...پاییزی که دست و پات بسته باشه و نتونی بری بیرون دیگه پاییز نی.
....
بعضی افراد فقط خوبن.
...
تا پنج سالگی هیچی نمی دونی.وقتی ده ساله میشی.فقط میخوایی بری کلاس پنجم.پونزده سالگی. دو تا چشمات به آیندست و هنوز دلت بچگی میخواد. دلت لرزیده.شبها قبل خواب بهش فکر میکنی.به مگو ترین راز زندگیت.شیرین ترین حس و خالص ترین نگاه، عشق های یک طرفه پونزده سالگیه که هیچ وقت به زبون نمیاد و سر به مهر میمونه.فقط میخواییش.نمیدونی چرا.ولی میخوایش.همین بی دلیل خواستنه که خالصش میکنه..وقتی هیجده ساله میشی.فکر میکنی فقط تویی که بزرگ شدی.قبل از تو هیچ کس نبوده و یگانه قهرمان تویی.میخوایی تاریخ ساز بشی.تو بیست سالگی اولین ضربه به این باورت خورده میشه و اولین ترک ها رو برمیداره.وقتی بیست و دو سالت میشی میفهمی قبل از تو هم بودن و بعد تو هم میان.و تو هم مثل بقیه ای.خیلی معمولی.اینجاست که بزرگترین شوک بهت وارد میشه.یهو میفهمی کجاها اشتباه کردی.همه تصمیم های غلطتت یهویی سرباز میکنن.بیست و دو سالگی سال حسرت خوردنه ولی کاری نمیتونی بکنی.الان دیگه راهو رفتی نمیشه برگردی.تو مصیبت میمونی.ولی خودکرده را تدبیر نیست.گذر زمان خود بخود میبردت جلو و تو رو تو مرحله بعد قرارت میده.میشی بیست و چهار ساله.دو سال بعد اون زلزله بزرگ هنوز سرپایی و داری زندگی میکنی.میفهمی اونقدر که دو سال قبل فکر می کردی اوضاع بحرانی نیست.و میشه زندگی کرد و جلو رفت.بیست و شیش سالگی همراهه با عادت کردن به درد ها.اینجا دیگه افسوس نمیخوری.و اشتباهات رو کاملا پذیرفتی و باهاش زندگی کردی.میشی قطع نخاعی که فهمیده فک کردن به زمان سالم بودن چیزی رو عوض نمیکنه و بدتر تو همون جا نگهش میداره.فهمیده که بعد معلولیت هم زندگی جریان داره و روانه.شرایط رو قبول کرده و به زندگی برگشته و دوباره همه اهداف و خواسته هاشو بازنویسی کرده.و سعی میکنه بهشون برسه.بیست و هفت ساله که میشی.میشی یه استخوان کج جوش خورده.زندگی تو با همه ی سختی هاش .داره پیش میره و یه غبار بی خیالی اونو پوشونده و از بیرون قشنگ و موجهش کرده... هیشکی جز خودت کج بودنش رو نمی بینه.کج بودنایی که عقده های نرسیدن به آرزوها ست.عقده های از دست دادن شوق تلاش عقده راه های نرفته و پشیمان از راه های رفته.بیست و هفت سالگی وقت نگاه کردن به آرزو های نرسیده است. زمان تلاش برای موفق شدن تو شرایط تحمیل شده.تو این سن دیگه عاقل شدی.دیگه دلت نمیپره.هر نگاهی تو رو میخکوب نمیکنه.خیلی چیزها برات خاطره هست.به زندگی جدیدت عادت کردی.آدمای جدید تو زندگیت نقش آفرینی میکنن .بیست و هفت سالگی رو دوس دارم.
......
من دوباره دارم با بیست سالگی زندگی میکنم ولی این دفعه فقط نگاه میکنم و میگم هی یادش بخیر .یادشور و شر هاش.عقاید.. اشتیاق.حس خودنمایی.بی کله بودن.ازین شاخه به اون شاخه پریدن .....هر چهار نفری که پیشم هستن تو بیست سالگی هستن..جالبه.انگار فیلمو کشیدی عقب داری نگاه میکنی.
......
دو روز بعد بیست و هفت ساله شدن......
.....
سکوت.
......
پاییز و برگهای خشک چزاره....
....
پاییز به کام
برچسب:
نویسنده: رها اسدیپور