گاهی که خسته میشوی
از این دنیا و آدم هایش.
دلت که گرفت.
مرا از یاد مبر
آغوش من برای تو باز است.
آغوش من
بستری است
برای غم هایت.
بیا
مگذار
آدم ها بیتابت کنند.
..
.

.
..
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمان ابرویست کافر کیش
...
گاهی اوقات زمین و زمان دست به دست هم میدن تا تو تنها بشی. و از شرایطی که ایده آل تو هست دورت میکنن.اگه به یک نفر هرچقدر دور دل خوش باشی اونم ازت میگیره.به یه جایی میرسی که فکر می کنی همه با تو لجن و میخوان زمینت بزنن و فقط منتظرن تا تو یه چیزی رو بخوایی و اونا بیان ضد علاقه تو کار کنن. همه این سختیا رو میکشی.یهو میبینی نه اونجور که تو فک میکردی هم نیست. شاید همه اینها مقدماتی بوده تا تو به دیدار صبح بری.برای دیدار صبح همراه نیاز نیست.یه قرار ملاقات دو نفره هست.که بودن بقیه موجب بوقوع نپیوستن آون میشه.
بهشت هم باشی اگر تهدید بالا سرت باشد.جهنم است.
سلام چزاره
سکوت رو دوست دارم.
مریم شرقی جان...آدرسی که گذاشتی باز نمیشه
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:49 توسط هادي|
برچسب:
نویسنده: رها اسدیپور